دلم گرفته ولی نمی دونم چرا ؟دلم می خواد که بنویسم اما نمی دونم در چه موردی بنویسم و از چی بنویسم .
ازدخترکم بنویسم که داره هر روز رشد می کنه،هر روز درخواستهای تازه داره و مدام توجه و حمایت من و پدرش رو می خواد و من چقدر لذت می برم از تماشای حرکات زیبایش .
یا از این بنویسم که ...
بعضی وقتها فکر می کنم اطرافیانم حرفهای من را متوجه نمی شوند. یا شایدهم متوجه می شوند ولی خودشون رو به اون راه می زنند.
معمولا آدم مثبت نگری هستم و سعی می کنم که مسایل را خیلی پیچیده نکنم ،به زندگی ساده نگاه می کنم و اگر هم کاری از دستم بر بیاد از هیچکس دریغ نمی کنم ضمن اینکه هیچوقت هم انتظار تلافی ندارم (چون واقعا دیگه بهش فکر نمی کنم و فراموشش می کنم ) ولی می بینم که متاسفانه گاهی او قات برای انجام هر کاری صحبت از نفع و ضرر شخصی می شه من واقعا این چیزها رو نمی فهمم،در نظام باورهای شخصی ام هرگز به سود و زیان مادی در عشق و محبت فکر نکرده ام و معتقدم که ما انسانها باید در حد توانمان به هم کمک کنیم این فقط انجام یک وظیفه است نه چیز دیگری ، به همین سادگی ،
کاش آدمها رو همانطور که هستند بفهمیم و قبولشون کنیم و سعی نکنیم به خاطر کمبودهای خودمون بهشون برچسب بزنیم و نکات مثبتشون رو نادیده بگیریم .
باید مثبتها را بزرگ کرد و منفی ها رو گاهی اوقات ندید.
به حرفهای هم دیگه خوب گوش کنیم، همدیگه رو خوب بفهمیم بدون هیچ قضاوتی.
همه را توی جمعمون راه بدیم همونطور که هستند،نه اون طور که مامی خواهیم باشند.
ارزشمندی انسانها را فراموش نکنیم.![]()