-نمی دونم چرا وقتی که یک پسر می بینم انگار که قلبم می خواد بیاد توی دهنم ، وای دست و پام چرا اینقدر می لرزه ؟
من چرا اینجوری شدم ؟ قبلا اصلا برام مهم نبود، وقتی که می خوام برم بیرون چه لباسی بپوشم ولی الان می خوام همیشه لباسهام مرتب و تمیز باشه ، همه اش خودم رو توی آینه نگاه می کنم بعضی وقتها هم با خودم فکر می کنم که من چقدر بدون روسری و مقنعه قشنگترم کاشکی مثل بقیه کشورها ما هم اجازه داشتیم هر جور که دلمون می خواد لباس بپوشیم ، لااقل فقط بدون روسری .مثلا موهام رو این شکلی درست می کردم ، ببین چقدر خوشگلتر شدم و یک کمی هم رژ لب ، اوه چقدر خوشگل شدم .
غنچه تازه داشت از ان تغییر جدید لذت می برد که ...
ـ باز هم که تو وایستادی جلوی آینه و مثل دیوونه ها با خودت حرف می زنی ،
چرا موهات رو این شکلی کردی ؟ وای ... تو آرایش کردی ؟!!!!! خدا الهی من رو از دست تو مرگ بده راحت شم .
بدو الان سرو کله بابات یا داداشت پیدا می شه ، روزگارت رو سیاه می کنن
(ذلیل مرده چقدر هم خوشگل شده ،...) رفتی یا نه ؟ روسریت رو هم بپوش پنجره بازه . والا دوره ما که از قرتی بازیها نبود ...
و همچنان می غرید از دست زمانه ...
ای خدا ، این دختر آخرش من و دیوونه می کنه ، اگه نکرد ؟ اگه نکرد؟...
ـ ولی من می خوام در مورد حس جدیدم باهات حرف بزنم ... پس من به کی بگم...
غنچه حتما در مورد حس جدیدش حرف خواهد زد .
فکر کنم تازه بدبختیهاش شروع شده![]()