تبليغاتX
کودکانه ها
کودکان و سایر مطالب

امروز مثل همیشه گشتی در دنیای خبری اینترنت داشتم ای کاش این کار را نمی کردم و بی خبر می ماندم ، از بی رحمی انسان به انسان.

 و به قول هوشنگ ابتهاج عزیز  " آنچه آ زار می دهد روح مرا بی رحمی انسان به انسان است" و امروز باید بگوئیم بی رحمی پدر به فرزند.

در یکی از این سایتها خبری در مورد سنگسار دختری توسط پدرش خواندم وای،! چه اصطلاح وحشتناکی (سنگسار) تمام تنم می لرزد، پدری با دست خودش دختر ۱۴ ساله اش را سنگسار کرد، یعنی تمام مدت ، آنقدر به او سنگ زد تا تن زیبا و نحیفش از حرکت باز ماند  و چشمان پر از التماس و خواهشش بسته شد آیا به راستی چشمان او بسته شد یا هنوز هم باز است و نگاه به سمت فردا دارد ،خودم را به یاد آوردم درست وقتی که ۱۴ سالم بود اون روزها  همه اش در رویا به سر می بردم و مرتب برای آینده ام نقشه می کشیدم  و  روز بعد با رویائی دیگر بیدار می شدم و دوباره رویائی دیگر ......می دانم که او نیز پر از  رویا بوده مانند تمام همسالانش

آه عزیزکم که اکنون آرمیده ای می دانم  چشمانت  باز و ذهنت  پر از این  پرسش بی پاسخ  که به کدامین گناه ،پدر بیمارت، تو را به  این شکل وحشیانه از دنیا برد به  راستی آیا خودش از این به بعد آرام خواهد بودو آرام خواهد آرمید .   

نمی دانم  ،واقعا نمی دانم ...... اما تو آرام باش، ای قربانی فقر فرهنگی ، ای قربانی خشونت ،ای عزیز دلم

 برای ایران و ایرانی  بروز چنین اتفاقاتی  ننگ است  ، سرزمینی که  با افتخار به گذشته اش نگاه می کند و در آن اولین بیانیه حقوق بشر  توسط افتخار ایران زمین ،کورش بزرگ نوشته شده است امروز نباید شاهد چنین اتفاقاتی باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:58  توسط مریم   | 

امروز ۱۴ فوریه  روز ولنتاین یا روز عشق ورزی است.

این روز و این عنوان زیبا هستند و  مطمئنا دخترها و پسرها ی زیادی در ایران عزیزمان این  روز را به هم تبریک می گویند و البته  شکلات و عروسک و کارت تبریک و....

ولی چقدر اطلاع رسانی شده راجع به این موضوع که در ایران عزیز خودمان سالیان خیلی قبلتر از این، روز  عشاق وجود داشته است

این روز را سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نامیده اند و در تقویم امروزی مصادف با ۲۹ بهمن است همین دوشنبه پیش رو .

 

سپندار مذگان را نیز گرامی بداریم که مطمعنا آنچه از خودمان است لذت بیشتری دارد .

به امید این گرامیداشت همگانی

برای همه مردم سرزمین  کهن و زیبایم ،ایران عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط مریم   | 

دوستی نظر داده که غنچه نماد خود من است و از نظر ایشان نگاه من یک نگاه سطحی است، شاید همینطور باشد که ایشان می گویند اما من فکر می کنم که باید از همین چیزهای سطحی شروع کرد تا بتوان به مسایل عمیقتر پرداخت  .

بله ،غنچه نماد من و نماد تمام زنان سرزمینم است سرزمینی که امروز در مجلس آن بحث بر  سر جدا سازی کتابهای درسی دختران از پسران است،

سرزمینی که در آن نگرانی بر سر ورود بیش از حد خانمها به دانشگاها است و البته تلاش برای کم کردن سهمیه آنها .

اینها حق طبیعی و  کاملا معمولی  همه انسانها ست که داره آرام آرام از دختران ما سلب میشه ، من فکر می کنم در دنیای  امروز این مسایل کاملا پیش پا افتاده است و البته حل شده، اما نمی دانم چرا هنوز درگیر هستیم..........شاید.......

تصویب این قوانین یعنی تغییر سرنوشت انسانهای زیادی و شاید یک نسل  

و دوست دیگری صحبت از قضاوت اخلاقی کرده اینها واقعیات ملموس جامعه ماست ،نه قضاوت اخلاقی و شخصی من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:33  توسط مریم   | 

عجب برف زیبایی می باره ، غنچه پشت پنجره نشسته دستاش رو گذاشته لبه پنجره و با حسرت بیرون و نگاه می کنه یک دونه برف و در نظر می گیره با نگاه دنبالش می کنه تا بیاد پایین و بشینه رو زمین و دوباره دونه بعدی ...

-آخ ،که دلم چقدر برف بازی می خواد.

-من می خوام برم بیرون برف بازی

-نه هوا سرده ،نمی شه بری بیرون

-ولی فقط سالی یک بار زمستون می یاد تازه اون هم معلوم نیست همیشه برف بباره ، من دلم می خواد برم برف بازی.

-گفتم که ، بیرون هوا سرده نمی شه بری بیرون

-ولی چرا داداش و بقیه دارن بیرون تو کوچه بازی می کنن ؟

-چون داداشت پسره ،هر کاری که اون کرد که تو نباید بکنی .

-ولی من دلم برف می خواد

-خیلی خب ،داداشت که اومد می گم بره توی یک ظرف کمی برف بیاره بالا تو هم  به برفها دست بزنی ، اینجوری خوبه؟

حالا هم پاشو بیا به من کمک کن اینقدر هم نق نزن

-ولی من دلم برف بازی می خواد.

-اصلا تو چرا نشستی جلو پنجره ، مگه نمی بینی پسر همسایه داره برفها رو پارو می کنه ، یک دقیقه اگه حواسم نباشه .......... و با یک پس گردنی، غنچه بلند شد و پرده هم کشیده شد.

غنچه باز هم دلش گریه می خواد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:30  توسط مریم   | 

دنیا آمد ،اسمش رو گذاشتن غنچه، انگار می دونستن که هیچوقت نمی ذارن بشکفه و همیشه غنچه می مونه.

بزرگتر شد ،دلش می خواست با صدای بلند بخنده و بازی کنه اما بهش می گفتن، هیس،، دختر که بلند نمی خنده ...

_ولی اون هنوز خیلی کوچیکه ،

_نه از همین حالا باید یاد بگیره .

غنچه دلش می خواد مثل داداشش که فقط دو سال ازش بزرگتره تابستونها لباسش رو در بیاره و بره تو حوض، و سط حیاط آب بازی  ولی ناگهان با یک کتک حسابی حالیش می کنن که دختر نباید لباسش رو در بیاره و آب بازی کنه ،

_ولی اون هنوز خیلی کوچیکه ،

_آخه اگه کتک نخوره یادش نمی مونه که نباید آب بازی کنه و لباسش رو در بیاره .

غنچه  دردش گرفته، دلش می خواد حسابی گریه کنه ،

_هیس، ساکت باش،  همسایه ها صدات رو می شنون زشته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:29  توسط مریم   | 

غنچه، مجموعه ای است  تقدیم  به همه   مادران و دختران سرزمینم.

این مجموعه هر هفته یک بار بروز می شود.

با امید به شکوفا شدن تمام غنچه های سرزمین مهر و لبخند،، ایران عزیزم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:47  توسط مریم   |